هفته‌ی سوم مهرماه ۱۳۵۱ بود. در کلاس درس جامعه‌شناسی دکتر حشمت‌الله طیبی با هم آشنا شدیم و دریافتیم که در رشته‌ی فیزیک همکلاس هستیم، رشته‌ای که از سه جلسه حضور هفته‌ی نخست در کلاس‌هایش ادامه‌ی حضور در آن‌ّ‌ها را اتلاف وقت دانسته بودم!

در میان دانش‌جویان کلاسی تقریباً هشتاد نفره من و یدالله کت‌وشلوار شیک پوشیده و کراوات زده بودیم. من حدود ده دقیقه در باره‌ی جریان‌های گوناگون جامعه‌شناسی سخن گفتم و با تشویق دکتر طیبی روبه‌رو شدم. با پایان یافتن کلاس یدالله، که در ردیف دیگر نشسته بود، سخنان مرا تأیید و از وجود چنین دانشجوئی اظهار تعجب و خوشحالی کرد. پس از گفت‌وگوی آغازین در معرفی خود به یکدیگر معلوم شد او پنج سال از من بزرگ‌تر است. پس از خروج از کلاس، گفت‌وگوی ما درباره‌ی جامعه‌شناسی و کتاب «زمینه‌ی جامعه‌شناسی» - که شاهکار دکتر امیرحسین آریان‌پور بر پایه‌ی کتاب آگبرن و نیمکُف بود و من آن را در دست داشتم - دو ساعتی به درازا کشید. بی‌درنگ هر یک از ما گمشده‌ی خود را در دیگری دید و دوستی ما شکل گرفت، دوستی‌ای که تا چند روز پیش از این، یعنی اواسط همین فروردین‌ماه ۱۴۰۵، به مدت پنجاه و سه سال و شش ماه، پیوسته ادامه داشت.

شگفت‌انگیز بود که هر دو با عشقی ژرف به فلسفه، رشته‌ی فیزیک را برای تحصیل دانشگاهی برگزیده بودیم. همان گونه که نوشتم در آن نیم‌سال من در هیچ‌یک از کلاس‌های فیزیک و ریاضیات حضور نمی‌یافتم، و حتا در اندیشه‌ی ترک تحصیل یا تغییر رشته بودم. همراه با یدالله سری به کلاس‌های جامعه‌شناسی و ادبیات می‌زدم. به‌زودی همان کلاس جامعه‌شناسی را هم ترک گفتم و پس از آن، دلخوشی‌ام از حضور در دانشکده‌ی علوم دیدار با یدالله بود، تا به تفصیل درباره‌ی فلسفه‌ی فیزیک و فلسفه‌ی ریاضیات و مکانیک کوانتومی و نظریه‌ی نسبیت و پیامدهای فلسفی آن‌ها گفت‌وگو کنیم، و گاه به سراغ دکتر زنده‌یاد جلیل دوستخواه – که در سوم همین فروردین ماه دور از میهن فوت کردند - در دانشکده‌ی ادبیات و زبان فارسی برویم و ساعت‌ها درباره‌ی ادبیات معاصر، از آثار صادق هدایت تا آثار سیمین دانشور و از اشعار نیما یوشیج تا اشعار فروغ فرخزاد و احمد شاملو و دیگران، گفت‌وشنود چند ساعته داشته باشیم.

در اواسط آبان‌ماه ۱۳۵۱ یدالله مرا به خانه‌ی خود دعوت کرد. پس از آشنایی با پدر و مادر گرامی و خواهر و دو برادر عزیزش، دیدن کتابخانه‌ی تخصصی فلسفی و ادبی و تاریخی او، همراه با مجموعه‌ی کامل صفحه‌های موسیقی کلاسیک، مبهوت‌ام کرد. همان روز برای نخستین بار سمفونی پنجم بتهوون را، با اجرائی فوق‌العاده به رهبری هربرت فون کارایان، از بهترین دستگاه ضبط و پخش صوت آن روزگار در ایران، که صدا از چهار بلندگوی بزرگ آن ساختمان را می‌لرزاند، با همه‌ی وجود شنیدم و نوشیدم، و بیش از پیش و برای همیشه بتهوون برایم به محبوب‌ترین موسیقی‌دان همه‌ی دوران‌ها تبدیل شد، و همه‌ی مهری را که با دو بار خواندن ژان کریستف رومن رولان در سال ۱۳۴۹ نثار ژان کریستف کرده بودم شایسته‌ی بتهوون دیدم، که ژان کریستف به‌راستی تصویری بود که رولان از بتهوون پدید آورده بود.

از آن پس، در کنار کتابخانه‌های پنج‌گانه‌ی دانشگاه اصفهان، کتابخانه‌ی یدالله پناهگاه من بود تا آرام‌آرام بپذیرم که همان رشته‌ی فیزیک را ادامه دهم، در حالی که علایق خود را در فلسفه و ادبیات و موسیقی و سینما و سیاست دنبال می‌کردم.

بسا روزها من و یدالله از پل خواجو تا سی‌وسه‌پل می‌رفتیم و بازمی‌گشتیم و در باره‌ی مهم‌ترین مسائل فلسفه، جریان‌های فلسفی مهم، و همچنین فضای فرهنگی کشور و سیاست جهان و حتّا عشق - با برداشت کسانی چون اریش فروم و بهره‌گیری از آن برداشت در تحلیل عشق در آثار عاشقانه‌ی کسانی چون فخرالدین اسعد گرگانی و نظامی گنجوی و شکسپیئر و تجلی آن در رفتار واقعی انسان‌هائی چون خود ما و ادبیات و فیلم‌های روز - گفت‌وگو می‌کردیم. سپس، در پی چنان مشی ازسطویی طولانی‌ای، به خانه‌ی یدالله بازمی‌گشتیم تا بتهوون یا باخ یا موتسارت یا چایکوفسکی بشنویم. گاهی خود یدالله ویولن می‌نواخت و من از ویولن‌نوازی او به سبک رحمت‌الله بدیعی لذت می‌بردم. در میان خوانندگان ایرانی، من شیفته‌ی صدای مرضیه و قوامی و شهیدی بودم، و یدالله شیفته‌ی صدای محمودی خوانساری بود (چند سال پیش در گفت‌وگو با پسرم همچنان از لطف صدای محمودی خوانساری یاد کرد).

من که آرام‌آرام پذیرفته بودم تحصیل در همان رشته‌ی فیزیک را به پایان برسانم، از نیم‌سال دوم نخستین سال تحصیلی، همراه با یدالله حضور بیشتری در کلاس‌ها و دفتر استادان داشتم. دوستی گرم ما در فضایی سرشار از سخنِ فلسفه و فیزیک و تاریخ و ادبیات ادامه داشت. هر زمان از اصفهان دور می‌شدم، یاد یدالله شوق بازگشت به آن شهر شگفت‌انگیز را در من فزونی می‌بخشید.

پس از پنج نیم‌سال تحصیل در فیزیک، یدالله تصمیم گرفت تحصیل در فیزیک را رها کند و برای ادامه‌ی تحصیل در تاریخ و فلسفه‌ی علم به انگلستان برود. در همه‌ی مدتی که در انگلستان بود، نامه‌نگاری ما برقرار بود. در آن نامه‌ها نیز، همان گفت‌وگوی همیشگی ما درباره‌ی نسبت علم و فلسفه، و نیز مسئله‌ی عقلانیت نقاد، با لحن صمیمی و دوستانه ادامه داشت.

یدالله در دروان اوج‌گیری انقلاب ۱۳۵۷ به ایران بازگشت. نخستین ارتباط ما از طریق تلفن برقرار شد تا پس از پیروزی انقلاب و سال‌های بعد چندین بار به‌تنهایی یا با خانواده به اصفهان بروم و با علاقه‌ی بسیار دیداری با موقن و گپ‌و‌گفتی در باره‌ی مسائل گوناگون داشته باشم. او، به دلایل گوناگون، نتوانست در محیط آموزشیِ رسمی جایگاهی به دست آورد، ولی در همان‌ کتاب‌خانه‌ی شخصی دوست‌داشتنی بود که یکی از چهره‌های شاخص و کمیابِ «زیستِ فلسفیِ مستقل» در ایرانِ معاصر از یدالله موقن شکل گرفت. او پس از چند سال گوشه‌نشینی و مطالعه‌ی شبانروزی در کتابخانه‌ی خود، روی به ترجمه‌ی آثار ارنست کاسیرر، فیلسوف نوکانتیِ بزرگ، آورد؛ فیلسوفی که از همان زمان دانشجویی، هر دو او را بسیار دوست می‌داشتیم، هرچند من بیش‌تر به هانس رایشنباخ گرایش داشتم.

ترجمه‌های یدالله از آثاری چون «فلسفه‌ی روشنگری»، «اسطوره‌ی دولت» و «فلسفه‌ی صورت‌های سمبلیک» (و نیز کتاب «کارکردهای ذهنی جوامع عقب‌مانده» اثر مهم لوسیئن لِوی-برول)، همراه با نوشته‌ها و گفت‌وگوهایش در معرفی کاسیرر و شمار دیگری که نامداران عرصه‌ی اندیشه، دریچه‌های تازه در فضای فکری ایران گشود، دریچه‌ای به سوی فهم نسبتِ انسان با زبان، اسطوره و علم. موقن، با وسواس و دقتی مثال‌زدنی در ترجمه و با آگاهی ژرف از فلسفه‌ی علم و سنت کانتی، کوشید نشان دهد که چگونه صورت‌های نمادین، از زبان و اسطوره تا علم و هنر، جهان انسانی را می‌سازند، و چگونه می‌توان به‌جای پناه بردن به ابهام عرفانی و شهودهای احتمالی بی‌ضابطه، بر پایه‌ی عقلانیت نقاد و گفت‌وگو با سنت روشنگری، به فهم جهان دست یافت.

از میان همین ترجمه‌ها و نیز نوشته‌ها و مصاحبه‌های یدالله، چهره‌ی فلسفه‌پژوه موقری پدیدار شد که با صراحت و شجاعت فکری، با هرگونه خِردستیزی و خرافه‌پروری می‌ستیزید، فلسفه‌پژوهی که سیاست و قدرت و ایدئولوژی را در پیوند با اسطوره و زبان و نماد تحلیل می‌کرد، و پیوسته می‌کوشید به نسل خود و نسل‌های پس از خود بیاموزد که تفکر فلسفی نه آذینِ حاشیه‌ای زندگی بلکه خودِ شیوه‌ی زیستن است.

من در اصفهان، فزون بر دوستان نازنین در میان هم‌کلاسی‌ها و کسانی که در پیوند با فعالیت‌های برون‌دانشگاهی با آنان دوست شدم، یک دوست عزیز دیگر بزرگ‌تر از خود داشتم: زاون قوکاسیان. برابر همه‌ی قدم‌زدن‌هایم با یدالله در فضای فلسفه، با زاون در فضای سینما و شاهکارهای سینمایی و فیلم‌سازان بزرگ جهان قدم زدم. یدالله و زاون برای من، دو نمونه‌ی برجسته از زیستِ یگانه بودند؛ یکی زیست یگانه‌ی فلسفی و دیگری زیستِ یگانه‌ی هنری، زیستی که در آن، آدمی به تمامیتِ ویژه‌ی خود دست می‌یابد: یکی با همه‌ی وجود فلسفه را می‌زیست و زیستِ فلسفی داشت، و دیگری با همه‌ی وجود سینما را می‌زیست و زیستِ سینمایی داشت.

شهر زیبای اصفهان، که به‌راستی «نصف جهان بود و نصف جهان است»، همواره یدالله و زاون و دکتر علی شریعتمداری و دکتر جلیل دوستخواه و دکتر ساسان سپنتا و دکتر احمد کیاست‌پور و اسد شکل‌آبادی را از میان‌رفتگان، و نیز چندین استاد و دوست عزیزِ برخوردار از نعمت زندگی را به یادم می‌آورد. یاد گروه نخست به آثاری که بر جای نهاده‌اند گرامی، و عمر گروه دوم که در میان ما هستند به تندرستی و شادکامی بلند باد.

در میان این نام‌ها، یدالله موقن برای من نه تنها دوستی تقریباً پنجاه‌وچهار ساله، بلکه نماد انسانی است که فلسفه را جدی گرفت، از آسایش و مناسبات معمول دانشگاهی محروم شد، و تصمیم گرفت در خلوتِ کتابخانه‌ی خود، با ترجمه و نوشتن و تأمل، سهم خود را در اعتلای عقلانیت در این سرزمین ادا کند. ترجمه‌های او از کاسیرر، مقالات و گفت‌وگوهایش درباره‌ی نسبت علم و اسطوره، نقد عرفان‌زدگی و خِردستیزی، و حساسیت‌اش نسبت به دقت مفهومی و سلامت زبان، همه و همه از او شخصیتی ساخت که می‌توانست در هر فرهنگ و سرزمینی، جایگاهی متمایز در میان مروّجان و مدافعان عقلانیت نقاد داشته باشد. یدالله به‌جای آنکه در غوغای روزمره گم شود، راهی دشوارتر برگزید: راه تفکر آرام، وفاداری به روشنگری، و کوشش بی‌وقفه برای پالودن زبان اندیشه از ابهام و خرافه.

در سال‌هایی که از فضای رسمی دانشگاهی دور ماند، او «دانشگاهِ شخصی» خود را در کتابخانه‌اش پدید آورد؛ جایی که هر ترجمه و هر صفحه‌ی نوشته‌ی او نتیجه‌ی ساعت‌ها مطالعه، بازخوانی، تطبیق و تصحیح بود. ترجمه برای یدالله صرفاً انتقال واژه‌ها از زبانی به زبان دیگر نبود؛ او آن را کنشی معرفتی می‌دانست، مشارکتی در میراث روشنگری و کوششی برای انتقال صداقت فکری فیلسوفانی چون کاسیرر به زبان پارسی. هنگامی که از «فلسفه‌ی صورت‌های سمبلیک» سخن می‌گفت، آشکار بود که چنان از پیچیدگی و ژرفای اندیشه‌ها‌ی کاسیرر آگاه است که شنونده را به کشف لایه‌های تازه‌ای از نسبت زبان، معنا و جهان فرامی‌خواند. در دوره‌ای که موج‌های گوناگون عرفان‌زدگی و گریز از عقلانیت قوت گرفته بود، یدالله با صراحت و یک‌دندگیِ فلسفی از ضرورت تمایز میان تفکر انتقادی و شیفتگی‌های آلوده به خردستیزی دفاع می‌کرد.

یدالله از آن انسان‌هایی بود که «زیستن فلسفی» را ممکن می‌کردند. حضورش در هر گفت‌وگو، چه درباره‌ی مفهوم اسطوره در فرهنگ و سیاست و چه درباره‌ی نسبت ریاضیات با جهان تجربی، گفت‌وگو را از سطح اطلاعات فراتر می‌برد و به سطح فهم می‌رساند. در تمام این سال‌ها، یدالله موقن برای من نه تنها دوستی مهربان و وفادار، بلکه نمونه‌ای از «انسان دغدغه‌مند و اندیشنده» بود، انسانی که جهان را جدی می‌گرفت، کلمات را سبک‌سنگین می‌کرد، و به سهم خود می‌کوشید اندکی از تیرگیِ جهان بکاهد.

اکنون که دقایقی پس از شنیدن خبر درگذشت یدالله جان موقن این سطور را می‌نویسم و بیش از نیم‌سده دوستی‌مان را مرور می‌کنم، می‌بینم که او نه تنها در خاطره‌ی من، بلکه در بخشی از تاریخ روشنفکری ایران، از چهره‌های استثنایی است. او اگرچه کمتر در محافل رسمی دیده شد، ولی در سهمی که با ترجمه‌هایش از کاسیرر و ترویج اندیشه‌های او، با نوشته‌هایش درباره‌ی عقلانیت و زبان و اسطوره، و با زندگی‌ صادقانه‌اش در راه اندیشه‌ورزی انتقادی بر جای گذاشت، ماندگارتر از بسیاری از کسانی است که نام‌شان بیشتر شنیده شده است.

یدالله با آرامش و سکوت زیست، و با آرامش و سکوت از این جهان رفت؛ ولی آنچه از او ماند – یعنی ترجمه‌های دقیقش از آثاری تأثیرگذار، نگاه نقادانه‌اش به نگرش اسطوره‌ای وعرفان‌زدگی، دلبستگی‌اش به روشنگری و پایبندی‌اش به صداقت فکری و زیست متعهدانه‌ی فلسفی - بخشی از حافظه‌ی فکری این سرزمین خواهد بود.

در سوگ چنین دوستی، کلمات همواره از بیان اندازه‌ی اندوه از احساس فقدان ناتوان‌اند. تنها می‌توانم بگویم که بیش از نیم‌سده دوستی با او، یکی از ارزشمندترین بخش‌های زندگی من بوده است. یادش روشن، راهش پویا و پر از رهرو، و سهمی که در روشن‌تر کردن جهان ما داشت پایدار باد.

موسی اکرمی

یکشنبه، سی و یکم فروردین ماه ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۵۴