چهل‌وهفت بهمن، یک شکوفه

موسی اکرمی

1
چهل‌وهفت زمستان گذشت
از آن سحرِ مه‌آلود
که ما با دستانِ برهنه
آفتاب را به خانه خواندیم
و فجر را
در گریبانِ لرزانِ فریادها
دیدیم.

2
جوان بودیم –

با دستانی پُر از رؤیا
و چشمانی قطب‌نمای ابر؛
سینه‌هامان
نقشه‌ی فردای شهری را حمل می‌کرد
که خیابان‌هایش
به دریا می‌رسیدند.

3
هر فریاد
بال‌گشودنی بود
برای تمرینِ آسمان
در قفسی
با دیوارهائی از هزارسال سنگ.

4
سال‌ها گذشت.
پرندگانی
در باد حل شدند
و آوازهائی
در گلوگاهِ خاطره
میان سنگ و سکوت
فرسودند.

5
ما

- با موئی که برف را زودتر از فصل شناخت -
ایستادیم
و دیدیم
باغ
هم‌زمان
شکوفه داد
و خار رویاند.

6
من هنوز
بوی آن صبح دور را
در دست‌های خاطره دارم:
صبحی که پنداشتیم
عدالت
چشمه‌ئی خودجوش است
که اگر سنگی از دهانه‌اش برداری
تا همیشه خواهد جوشید.

7
ولی چشمه نیز
گاه
تشنه‌ی دستانی‌ست
که آب را
به یاد آورند.

8
اکنون
در این غبارِ بیم و انتظار
نه می‌توان
چشم بر سایه بست
و نه می‌توان
چراغ خانه را
در دودی تلخ
خاموش گذاشت.

9
سرما
بر در می‌کوبد
تا سنگینی‌اش را به درون بکشد؛
آتش
در خاکسترِ بخاریِ بسته
نَفَس می‌شمارد.

10
من بر گذشته
نه سنگ می‌افکنم
نه گُل.

11
ما فرزندانِ رویش بودیم -
و هنوز
در ژرفای خاکِ خستگی
ریزومِ پنهان همان دانه را
آب می‌دهیم.

12
اگر چهل‌وهفت شمع
در باد گم شده‌اند،
امروز
نه به تقدیسِ خاکستر می‌نشینم
و نه به نفرینِ باد؛
بلکه به شعله‌هائی می‌نگرم
که آموخته‌اند
چگونه
بی‌آنکه بسوزانند
روشنایی ببخشند.

13
ای درختِ تناورِ اُستوره و خاک،
ما هنوز
نامت را
با آهنگِ نخستین صدا
بر لب داریم -
نه از روی عادت،
بل از سر عهد.

14
شاید صبح
دیگر از گلوگاهِ هیاهو نروید؛
شاید
از زیرِ خاکِ شخم‌خورده
سر برآورد -
بی‌طبل،
بی‌دود،
همچون ساقه‌ئی
که راهش را
در سکوت
می‌یابد.

15
چهل‌وهفت سال گذشت.
ولی امید
عدد نمی‌شناسد،
بذرِ اقاقیاست
در زمینِ شخم‌خورده

که پیش از شکوفه
چنگ در خاک می‌زند
و هر زمستان
وجبی
به آسمان نزدیک‌تر می‌شود.

16
و من
با بارِ حسرت
و ایمانی گذرکرده از رنج
هنوز
به آمدنِ صبحی باور دارم
که این‌بار
نه از هیاهوی باد،
بل از بلوغِ درخت
خواهد دمید -
آهسته،
پیوسته،
چون نبضِ پایدارِ زمین.

چهارشنبه بیست و دوم بهمن ماه 1404، یازدهم فوریه‌ی 2026